تبلیغات

AlIcE mEmOiRs - 26:) AlIcE mEmOiRs - 26:) Ɖokh!p∂risy=ЯoM!nA
مـنـو نــیگـآ...یهــو نــری بــگـــآ

26:)




برای این آپم كسیو خبر نكردم میخوام بامعرفتا رو بشناسم....


امروز مابا چنتا از دوستامون به اطراف قم رفتیم برای گردش..

خیلی قشنگ بود یه مزرعه ی بزرگ تو پادگان باقرالعلوم.صبح طرفای ساعت 9رسیدیمو بعداز سلام واحوال پرسی بادوستان با چن تا از بروچمون رفتیم یه چرخی بزنیم با ماشین.

من باپنج تادخترد دیگه..رانندمون که تازه گواهینامه گرفته بود و مهارت لازم رو نداشت..

پدرمونو درآورد!!!!!!!!

نشسته بودم روصندوق عقب و منتظر بودم تابچه ها بیان..بادس روصندوق میزدمو صداشون میکردم..

خلاصه که وقتی اومدن بعدازکلی غر زدن سوار شدن و منم که تااون موقه به بندای باز کفشم نیگانکرده بودم بعدازسوارشدنشون تازه شروع کردم به بستن کفشام اونم روصندوق عقب!!!

عاقاچشمتون روزبدنبینه!

اینانشستن ماشینو روشن کردن وراافتادن!

اصنم حواسشون به این آدم به این بزرگی که روصندوق عقب  نشسته بود نبود..

یه دفه دیدم خدایه من..بله ماشین راه افتاد و چون یواش میرفتو منم خوشم اومده بودم همونجا نشستم ..

دیدن اون مزرعه ازروی صندوق عقبو نسیمی که میزدتوان آفتاب لذت بخش بود.

ولی کاش فقط نسیم بود..

کم کم دیدم ن بابا این طرف ناشیه تحت تاثیر موزیک قرارگرفته ونسیم ملایم داره میشه بادوطوفان و مقنعم داش میرفت..بامشت شروع به زدن رو شیشه کردم تابلکه متوجه بشن!!

تامنودید ازتوآینه مثه این آدمایه روانی چنان ترمزی گرفت بااون سرعت که من بامخ اومد پایین ومناظرزیبای اطراف شروع به چرخیدن کردن...

بعله واینگونه بود..




Comments:






" ="" style="height: 50px; width: 200px;">