تبلیغات

AlIcE mEmOiRs - 25:) AlIcE mEmOiRs - 25:) Ɖokh!p∂risy=ЯoM!nA
مـنـو نــیگـآ...یهــو نــری بــگـــآ

25:)



وای بزارید بگم چی شد دیروز 

 معلم فیزیکمون از مکه بر گشته بود.

فقط فرض کن یه عینك ته استكانی زده بود!

تا برمی گشت من وغزل(دوكس صمیمیم) دو تائی می زدیم زیر خنده!

مهدیه که دیگه داشت دیوونه می شد از دست ما!
بعد هم که من جلوی غزل یه سوتی دادم لوکیشن رو با سکانس اشتباه گرفتم گفتم:

حالا یه لوکیشن طنز برو!!!!!!!!

دیگه تا اخه هفته اتو دارن ازم!

بعدش سر کلاس ما ها هی می خندیدیم.

این طرف هم عربیش فول فول!
تازه 1 ماهم مکه بوده دیگه نور الی نور.........

دارم فکر می کنم چطوره باهاش کلاس عربی هم بگیرم!

بعد گفت:

اسکتی!

من هم برگشتم به غزل گفتم:چی گفت این؟ اسکلی؟

همه یه کلاس زدن زیر خنده!

مهدیه(اون یكی دوكس صمیمیم) که دیگه غش نمود!(:

ماها هی حواسمون به گوشیش بود.

دیگه اخرش از هولش روی ی میز جا گذاشتش!

من پریدم بر دارمش لیست کال هاشو چک کنم ...مسیج ها که بماند...!

دیدم نه بیچاره دم مرگی گناه داره یه سکته می زنه میوفته رو دستمون خدا رو خوش نمیاد تازه هم از مکه برگشته....

پریدم دم در دیدم خودشم داره بر می گرده:

من:خانم شهسواری موبایلتون جا موند!

همه زدیم زیر خنده!

اول کلاس هم بچه ها نوشته بودن پای تخته:

خانوم شهسواری امید واریم مکه ی شما مورد قبول حق تعالی قرار گرفته باشد(ما از این حق تعالی خیلی خاطره داریم!)

خخخخخخخخ خلاصه دیروز خیلی كیف داد بهمون

بقول اوین خدایا این شادی هارو از ما نگیر!




Comments: نمیخــوام برو ثابت!






" ="" style="height: 50px; width: 200px;">